باران نبار...
زیر باران ... می خواهم تنهایی ام را
به رخ این هوای دو نفره بکشم
نیاران نیا باران...
چون دیگر
من نه چتر دارم...
نه یار...
زیر باران ... می خواهم تنهایی ام را
به رخ این هوای دو نفره بکشم
نیاران نیا باران...
چون دیگر
من نه چتر دارم...
نه یار...

زمان تکرار نخواهد شد و من آرزوهای گمشده ام را
کجا جستجو کنم؟
زمان تکرار نخواهد شد و من قلب شیشه ایم را
در میان کدام غار سنگی مخفی کنم؟
اینک منم و خاطراتی چون رویاهای دوردست و دست نیافتنی

و لحظه هایی که بی شتاب از برابرم میگذرند
و من هر شب مفهوم این مفهوم این درد را
برای ستارگان بازگو میکنم...

چه عشقها که در مسیر سرخوشیهامان هستند و
لِه می شوند
چه خاطراتی که نامشان عاشقانه هاست
و خاک می خورند گوشه تاریخ عاشقیمان...

تنها
حکایت بی تفسیر
دل است
که به قدر جاده عاشقیمان
قد می کشد
بزرگ می شود
طپنده تر می شود
انگار تمام خامی کودکانه اش را

به روزگار می بخشد
و
دور از هیاهوی زندگی
همین دل
قَد کشیده ی بزرگ
کوچک می شود
تنگ می شود
آب می شود
و تمامش خلاصه می شود
در یک قطره اشک
و می غلتد
روی گونه ها

جایی که عشق
حک شد با مهر لبهایش ...
گلها جواب زمین اند به سلام آفتاب
نه زمستانی باش که بلرزانی
نه تابستانی باش که بسوزانی
بهاری باش تا برویانی
سال نو می شود ، زمین نفسی دوباره می کشد
برگ ها به رنگ در می آیند ، گل ها لبخند می زنند
پرنده های خسته بر می گردند و در این رویش سبز دوباره
من...
تو...
ما...
کجا ایستاده ایم؟
سهم ما چیست؟
پیوند ما در دوباره شدن با کیست؟

زمین سلامت می کنیم و ابرها دوردتان باد .....
این پیام نوروز است : دوست داشته باشید و زندگی کنید،
زمین همیشه از آن شما نیست...
در فرودست انگار
یک نفر دلتنگ است
همه شهر کنون خوابیده اند
اما
چشم من بیدار است
امشب پشت پنجره تنهایی
دل من منتظر است
با تپشهای دل پنجره گویی
لحظه دیدار است
دلم امشب با خیالت
در کنار ساحل تنهایی ، قدم خواهد زد
گل من
یاد آن روز بخیر
فاصله بین من و تو ، فقط نامت بود....
در میان همگان
دل من سخت خریدارت بود
فصل سرد تنهاییست
لااقل یاد دلم باش ، که در این وادی
همه دل ها سنگ است
یاد من باش و بدان تا به ابد
یک نفر برای تو دلتنگ است ....
با نگاه خود اشاره گر نشسته اید
ای ستاره ها که از ورای ابرها
بر جهان نظاره گر نشسته اید
آری این منم که در دل سکوت شب
نامه های عاشقانه پاره می کنم
ای ستاره ها اگر به من مدد کنید
دامن از غمش پر از ستاره می کنم
با دلی که بویی از وفا نبرده است

جور بیکرانه و بهانه خوشتر است
در کنار این مصاحبان خودپسند
ناز و عشوه های زیرکانه خوشتر است
ای ستاره ها چه شد که در نگاه من
دیگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد؟
ای ستاره ها چه شد که بر لبان او
آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد؟
جام باده سرنگون و بسترم تهی
سرنهاده ام به روی نامه های او
سرنهاده ام که در میان این سطور
جستجو کنم نشانی از وفای او
ای ستاره ها مگر شما هم آگهید

از دو رویی و جفای ساکنان خاک
کاینچنین به قلب آسمان نهان شدید
ای ستاره ها ، ستاره های خوب و پاک
من که پشت پا زدم به هرچه که هست و نیست
تا که کام او ز عشق خود روا کنم
لعنت خدا به من اگر به جز جفا
زین سپس به عاشقان با وفا کنم
ای ستاره ها که همچو قطره های اشک سربدار
سر به دامن سیاه شب نهاده اید
ای ستاره ها کزان جهان جاودان
روزنی به سوی این جهان گشاده اید
رفته است و مهرش از دلم نمی رود

ای ستاره ها چه شد که او مرا نخواست؟
ای ستاره ها ستاره ها ستاره ها
![]()
پس دیار عاشقان جاودان کجاست؟
(فروغ فرخزاد)

زمستان سرد بر تن نیمه جانم
جولان می دهد
شب با سیاهی خود

درد سوزناکش را افزون می کند
زمستان یادآور روزهای سخت است
زمستان درد عشقیست که.......

مرا برد با خود به دنیای دگر
آه .....
هر دم از درد فزونش
لال می شوم
لال می شوم و بی صدا
در میان همهمه گفته هایم
این زمستان سرد و بی روح

درد سوزناکش را به جای خواهد گذاشت
بر تن نیمه جانم ....


بهترینم خوبی؟!
خبری نیست ز تو
دل من میخواهد ، که بدانی بی تو ،
دلم اندازه دنیا تنگ است ....
میسپارم همه زندگیت را به خدا...
باران را در آغوش می گیرم
تو نیستی ولی ...
خودم را غرق در رویای با تو بودن می کنم
تو با آغوشی باز...

با آغوشی پر از نفس های پاییزی
به استقبالم می آیی...
و مرا تنگ در آغوشت می گیری
و یک نفس عمیق تو کافیست
برای دوباره جان دادنم در هوای بودنت...

امروز را به باد سپردم
امشب کنار پنجره بیدار مانده ام
دانم که بامداد
امروز دیگری را با خود می آورد

تا من دوباره آن را
بسپارمش به یاد
فریدون مشیری
آری امشب شب یلدا است
شب فال
شب عشق
وشب آزادی وشب رهایی
چیزی به یادم نمی آید
جز اینکه

شقايق گفت: با خنده نه تبدارم، نه بيمارم
اگر سرخم، چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
و من بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود
ز آنچه زير لب مي گفت شنيدم، سخت شيدا بود
نمي دانم چه بيماري به جان دلبرش
افتاده بود اما طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد از آن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و بسوزانند
شود مرهم براي دلبرش آندم شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را

بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده
که افتاد چشم او ناگه به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد وبه ره افتاد و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هر لحظه سر را رو به بالاها
تشکر مي کرد پس از چندي

هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت: اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز دوايي نيست

و از اين گل که جايي نيست
خودش هم تشنه بود اما
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
من در دست او بودم و حالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر او کم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد، آنگه
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
ز هم بشکافت! ز هم بشکافت!
اما ! آه صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي بمان اي گل
و من ماندم نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي
و نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق شد

یک جهان دلدادگی آوارگی
عشق یعنی بیخود شدن بیچارگی
عشق یعنی انتظارو انتظار
عشق یعنی حل شدن در یک نگاه
عشق یعنی شایدو اما اگر
عشق یعنی من سرا پا داغ تو
عشق یعنی ابری باران شدن
عشق یعنی پاییزو خزان شدن
عشق یعنی من فدای تو شدن
عشق یعنی نیستی در آنچه هست
عشق یعنی یک وجود پاک و ناب
عشق یعنی بگذر از جام وجود
عشق یعنی چشم نهادن بر سر طناز ها .....
عشق یعنی گوش دادن به طنین ضجه ها ...
عشق یعنی یکی بودو یک نبود
عشق یعنی اون که بود هیچوقت نبود و . . . . آن نبود همیشه بود . . .
عشق یعنی رنگین کمانه بعداز باران ....... چه با باران ........ چه بی باران
رنگین کمان
سینه از درد توام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش

شادیم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم ز آلودگیها کرده پاک
ای تپشهای دل سوزان من
آتشی در سایهی مژگان من

ای ز گندمزارها سرشارتر
ای ز زرین شاخهها پربارتر

ای در بگشوده بر خورشیدها
در هجوم ظلمت تردیدها
با توام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست
این دل تنگ من و این بار نور؟
هایهوی زندگی در قعر گور؟
ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش از اینت گر که در خود داشتم
هر کسی را تو نمیانگاشتم
درد تاریکیست درد خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن
سر نهادن بر سیه دل سینهها

سینه آلودن به چرک کینهها
در نوازش، نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در کف طرارها
گمشدن در پهنهی بازارها
آه، ای با جان من آمیخته
ای مرا از گور من انگیخته
چون ستاره، با دو بال زرنشان
آمده از دوردست آسمان
از تو تنهاییم خاموشی گرفت
پیکرم بوی هماغوشی گرفت
جوی خشک سینهام را آب، تو
بستر رگهام را سیلاب، تو
در جهانی اینچنین سرد و سیاه
با قدمهایت قدمهایم به راه
ای به زیر پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گیسویم را از نوازش سوخته
گونههام از هرم خواهش سوخته
آه، ای بیگانه با پیراهنم
آشنای سبزه زاران تنم
آه، ای روشن طلوع بیغروب
آفتاب سرزمینهای جنوب
آه، آه ای از سحر شادابتر
از بهاران تازه تر سیرابتر
عشق دیگر نیست این، این خیرگیست
چلچراغی در سکوت و تیرگیست
عشق چون در سینهام بیدار شد
در طلب پا تا سرم ایثار شد
این دگر من نیستم، من نیستم
حیف از آن عمری که با من زیستم
ای لبانم بوسهگاه بوسهات
خیره چشمانم به راه بوسهات
ای تشنجهای لذت درتنم
ای خطوط پیکرت پیراهنم
آه میخواهم که بشکافم ز هم
شادیم یکدم بیالاید به غم
آه، میخواهم که برخیزم زجای
همچو ابری اشک ریزم هایهای
این دل تنگ من و این دود عود؟
در شبستان، زخمههای چنگ و رود؟
این فضای خالی و پروازها؟
این شب خاموش و این آوازها؟
ای نگاهت لای لای سِحربار
گاهوار کودکان بیقرار
ای نفسهایت نسیم نیمخواب
شسته از من لرزههای اضطراب
خفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیاهای من
ای مرا باشور شعر آمیخته
اینهمه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لاجرم شعرم به آتش سوختی
فروغ فرخزاد
نه نـــگویید بــا تـــرانه
مـی ســرایــم ایــن تــرانــه جــور دیــگر
بــاز بــاران
بــی تــرانه،دانــه دانــه

مـی خــورد بـر بـام خــانه،
یــادم آیــد روز بــاران
پــا به پــای بـغــض سنــگین ،
تــلخ و غــمگیــن
دل شکــسته، اشــک ریــزان

عاشــقی ســر خــورده بــودم ،
مــی دریــدم قــلب خــود را

دور مــی گشــتی تــو از من ،
با دو چشــم خیــس و گریــان

مـی شنــیدم از دل خــود،ایــن نــوای کــودکــانه
پــر بــهانه
زود بــرگــردی بــه خــانه ،
یــادت آیــد هــــ ـستی مـــــ ـــن؟
آن دل تــو جــار می زد،ایــن تــرانه
بــاز بــاران
بــاز مـــی گــردم بــــه خــــــــ ــــانـــــ ــــه

و می توانی
اغو شت را باز کن ....................
دگر آغوش زمین ،، جای من نیست
خدایا چه آغوشها ،گشودی به مهر و چه آغوشها،بستی به قهر
خدایا به بزرگیت قسم،، این تنها آغوش مرا نبند ،
باز بگذار این آغوش چنان گستردست،که جا برای تو نیز هست
خدایا اغوش بگشا،که آمدم .......
ببار باران که مدتهاست دلم تو را بهانه دارد
ببار باران که افق چشمانم محتاج نم توست
ببار باران که ابر سیاه د لم نخواهد بارید
ببار باران که چشمه های خیالم لبریز یاد توست
ببار باران که..........
رنگین کمون......................... عاشق توست